تولدی دیگر

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زده ام

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می اویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمی دارد و به یک رهگذری دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: صبح به خیر!

زندگی شاید آن لحظه ی مسروریست که نگاه من در نیروی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسیست که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم امیخت در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست دل من که به اندازه ی یک عشق است به بهانه های ساده ی خوش بختی خود مینگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به اواز قناری ها که بر اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه سهم من این است سهم من این است سهم من اسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن الودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید: درست هایت را دوست میدارم!

دست هایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد

میدانم میدانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می اوزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بوده اند هنوز با همان مو های در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکی ام دزدیده است

سفر حجمی در زمان و به خطی حجم خشک زمان را ابستن کردن حجمی از تصویری اگاه که ز مهمانی یک اینه بر میگردد

و بدین سان است که کسی میمیرد و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبی می نوازد ارام ارام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد

فروغ فرخزاد